رفیق روزهای سردوگرم
کفش هایت رابه پاکن تابه تا
قاه قاه خنده ات راسازکن
بازهم باخنده ات اعجازکن
پابکوب ولج کن وراضی نشو
باکسی جزدوست٬همبازی نشو
بچه های کوچه راهم کن خبر
عاقلی رایک شب ازیادت ببر
خاله بازی کن به رسم کودکی
باهمان چادرنمازپولکی
طعم چای وقوری گلدارمان
لحظه های ناب بی تکرارمان
مادری ازجنس باران داشتیم
درکنارش خواب آسان داشتیم
یا...پدر٬اسطوره ی دورانمان
قهرمان باور زیبای ما
غصه هرگزفرصت جولان نداشت
خنده های کودکی پایان نداشت
هرکسی قدرخودش بی شیله بود
ثروت هربچه چندتاتیله بود
ای شریک نان وگردو وپنیر.....
همکلاسی!بازدستم رابگیر!
مثل تودیگرکسی یکرنگ نیست
آن دل نازت برایم تنگ نیست؟
رنگ دنیایت هنوزم آبی است؟
آسمان باورت مهتابی است؟
هرکجایی٬شعرباران رابخوان
ساده باش وبازهم کودک بمان....
بازباران با ترانه ٬گریه کن!
کودکی من٬کودکانه گریه کن!
ای رفیق روزهای گرم وسرد
سادگی هایم بسویم بازگرد!
من دختر بلوچ ازآنجایی که به پایان رسیده ام آغازخواهم کرد وبه گلها خواهم گفت باشهادت گل باغچه کناری را سرزنده تربایددید.