فریادخاموش صدای بی صدایی های من
من امروزشرمنده ازآنم که نمیتوانم حقانیت رابه فریادبکشم صدای حنجره ام رابه هنگامی که دراین وحشت سرازاده میشدم درگلوخفه کردندگفتنددراین سرزمین صدا،صدای ماست توحق هیچ حرفی ازخودت نداری هنگامی باتوهمصدامیشویم که توحق رابه مابدهی وقتی کودکی بیش نبودم روزهاچشم برساحل وریگزارهامیدوختم وغروب رابه نظاره می نشستم چون فکرمیکردم روزی مثل امواج خروشان دریاآزادخواهم شدآن روزرابه انتظاربودم امامراببخشیدنتوانستم وجود خودرافریادبزنم چطورشمارادراین دشمن سرایی که درمقابلت حرف ازوحدت ودرپشت سرت جام شهادت می زنندفریادبکشم نه من ترسوترازآن هستم که خودراقربانی قربانی های شماهاکنم شایدمی دانیدامابازمی گویم اینجاغرش های آزادی راه به جایی نمی بردپژواک صدایت ازکنج قفس بیرون نخواهدرفت اینجااگربگویی عمر(رض)میگویند:این همان هست دشمن علی(رض)اگرحرف ازاعتقاداتت بزنی میگوینداغتشاش گر.اگرحرف ازحقوقت بزنی لیست فعالیتهای قبل ازانقلاب وبعدازانقلاب بدرقه راهت میشود.درمقابل خوبی هاوجان فشانی هایتان میگویند:حدیث جعلی .وای بارخدایادرتعجبم ازاین خودپرستانی که آنچه خودانجام میدهندوجایزمیدانندرابه اسم دین وشرع می نویسندوسندمهردارمی زنندبه اسم فلان حاجی به مکه نرفته فلان آیت الله بی نشانه آنچه زیادیافت میشوددرسرزمین من زیاده گویی هست اغراق هست تحریف هست وتحریم هست اماچه کنم چاره کجاست؟وطنم پاره تنم زادگاه ومیهنم امامن درهمین گلوله بازارفریادسرمی دهم:فدای عمرباجان وتنم...به عشق عمرزندگی میکنم...سرم خاک پای عمرجان بود...نشان ولایش به سرمی برم... علی وعمردوتاپهلوان...برادربرابردوتاقهرمان.

ارسالی ازیکی ازدوستان
بهشت بازیافته من..,
ساقه گلبن بهارمن نشکنی که دلی دررویش امیدوارتودل بسته است،آفتاب من غروب نکنی که شاخه آفتابگردانی به جستجوی توسربرداشته است.
دامن من تورابرنچینندکه حلقومی عقده داراست،صومعه من فرونریزی که دلی نیازمندنیایش است،چشمه من نخشکی که جگری درعطش کویرسوخته است،بالین من تورابرنگیرندکه سری بیماراست.
بسترمن تورابرنبندندکه تنی تب داراست،کاشانه من ویران نگردی که آواره ای بی پناه مانده است،بازیافته من گم نشوی که بهشت بازیافته روحی هستی که دردوزخ نشیمن دارد.
ای کالبدمن،روح سرگردان خویش رافراخوان.
مراخداساخت...،
آری من ازآغازمیدانستم چه خبراست.وقتی خداوندخداآشکارکرد:(برآنم تابرای خویش جانشینی درزمین بسازم برگونه خویش)پشتم لرزید!
لحظه ای بعدکه ازگذرخیالی دررویاسریع ترگذشت ،همگی دربرابرتخت پرشکوه نورایستادندوفریادبرآوردند:((بارالها!بازمیخواهی موجودی درزمین بیافرینی که دنیارابه گندزندوبه خون کشد))؟وخداوندخدا،باطنین استواروبی تردیدی فرمود:((من میدانم رازی راکه شمانمی دانید))وناچاردرانتظارفاجعه ،همه خاموش ماندند.
اماهیچکدام معنی خاصی راکه درپاسخ خداوندخدانهفته بودفهم نکردند.
من دختر بلوچ ازآنجایی که به پایان رسیده ام آغازخواهم کرد وبه گلها خواهم گفت باشهادت گل باغچه کناری را سرزنده تربایددید.