بودن ودیدن ...،

جهان نمایشگاه عظیمی بودکه من همه غرفه هایش رایکایک رفته ام ودیده ام ودیگربازگشتن وبازدیدن آنچه گشته ام ودیده ام برایم نه تنهابیهوده است،که محال است دیریست که اززندان های طبیعت،تاریخ، ماومن رهاگشته ام ورسیده ام به دشت همواربیکران رهایی

من اکنون کاشف اقلیمی هستم که خودخالق آنم!وکه میداندچه میگویم؟چه احساس میکنم؟کجایم؟

بودن حصارتنگ وتاریکی هست که درآن دیگران همه به تاریکی وتنگناخوکرده اند.

جهان وآدمیان...،

همه چیزدرجهان برای بودن آدمی است ودرداین است که بودن،خود،برای چیست؟؟؟

چه خنده آورندآنهاکه بودن خویش رادرجهان ابزارچیزی کرده اندکه خودابزاربودن آنهااست!

وچه بسیارندآدمیانی که دراین گردونه ابلهانه دورمیزنند.داستان اینان داستان خرخراس است که ازبامدادتاشامگاه درحرکت است ودرپایان،درست به همان نقطه میرسدکه آغازکرده بود!

آن بهشت کجابود؟؟؟آن میوه ممنوعه چه بود؟؟؟

چگونه ازبهشت به کویرافتادیم؟؟؟